ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

ماه زندگي مامان و بابا

خاطرات

سلام ماهان مامانی امرزو 6 ماهگیت تموم شد و باهم رفتیم درمانگاه واکسن زدی خیلییییییییی جیغ زدی و گریه کردی دل مامانی کباب شد بعدم که آمدیم خونه راحت گرفتی خوابیدی راستی اینو بگم که دندانوت داره در میاد و کلی نغ میزنی و کم اشتها شدی آخه اذیت میشی . درد داری مامانی این 6 ماه خیلی زود گذشت و اینو بگم که مامانی 2 روز دیگه بیشتر پیشت نیست و میخواد بره سرکار تو هم میری پیش مادرجون ایشالله که خدا خودش به 2 تامون کمک کنه . ماهانم خیلییییییییییی دوستت دارم میبوسمت مامان همیشه خسته تو آرزو     ...
22 خرداد 1392

خاطرات

سلام به پسر گلم از شیرین کاریات بگم که در تاریخ 8/1/1392 برای اولین بار خودت به روی سینه برگشتی و اینکه الان که حدود پنج ماه و نیمت هست هنوز نمیتونی خودت با سینه خودت سر بدی و راه بری و قل میخوری و میری اینور و اونور خونه زیر مبل و میز میری خیلییییییییییییییییییی بامزه شدی عزیز مامان و از خندهات بگم که دل همه رو بردی ماشاالله دیروز که بردمت دکتر توی مترو دخترا باهات بازی میکردن و توهم فقط نگاشون میکردی بهت گفتن که از اون پسرای میشی که دخترا میافتن دنبالت چون خیلی نازی عزیزم دوستت دارم  بوس از طرف مامان آرزو
8 خرداد 1392

خاطرات

پسر گلم مامانی خیلی دلش گرفته تو مرض شدی دل مامانی خونه بردمت و آلررژدکتر گفت نیست به شیر گاو آلرژی داره و خوب میشه ایشالله که خدا نگهدارات باشه الان که دارم این نامه را برات می نو یسم مامان قراره 20 روزه دیگه بره سرکار و هر لحظه که نزدیک میشم به اونروز خیلی ناراحت میشم چون دوری پسرمو نمیتونم تحمل کنم حتی برای 1 دقیقه ولی چه کنم که مجبورم اگه همکار مامانی مرخصی نبود حتما 6 ماه  دیگه مرخصی میگرفتم و پیشت می موندم ولی تو قرار که بری پیش مادر جون بمونی چون دلم نمیاد که بذارمت مهد عزیزم مادر همیشه خسته تو آرزو
30 ارديبهشت 1392